جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶

شب شد . من خسته از خستگی ها سر بر بالین نهادم و خواب چون همیشه مرا

در ربود . صبح شد . و من ناگزیر از برخاستن ، بر خاستم . روزمرگی ها آمدند و

من ناچار تن دادم . رفتم رفتم رفتم تا افول روز ، تا غروب جاده . مات و متحیر

بودم و کوچه پر از ظلمت بود و پر از خالی و من باور داشتم که این دو خط موازی

هرگز به هم نخواهند رسید . بی آنکه در تاریکی کوچه پس کوچه های شب گم شوم

چون کبوتری جلد به خانه بازگشتم . " خانه " پر از مسکن های تکراری بود . پر از

خنده های بی دلیل ، سکوت های نابجا .

شب بار دیگر آمده بود و خواب می خواست بربایدم . من باز هم تجاهل کردم که نمی بینمش

که پشت پنجره ی غفلت هایم خود را پنهان کرده است . پس آرام آرام چون گربه ای در کمین

ماهی قرمز تنگ آب به من نزدیک و نزدیکتر شد و من این طور وانمودم که بی خبرم ! که نمی بینم !

که صدای نزدیک شدن چنگال موذی اش را نمی شنوم ! که نمی دانم !که نمی دانم !که نمی دانم !

به دام افتادم چون یقین داشتم که شبی دیگر آمده است و خوابی دیگر و سپیده دمی شاید .و او هرگز

باز نخواهد گشت . چرا که تقدیر این خود بهتر می دانست و مرا بارها گوشزد کرده بود .

وه چه شب های سحر سوخته من
خسته
در بستر بی خوابی خویش
در بی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام
کس نپرسید زکوبنده ولیک
با صدای تو که می پیچد در خاطر من :
" کیست کوبنده ی در ؟ "

سه‌شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۶

بالاخره رسیدم ।دویدم و دویدم سر کوهی رسیدم । این کوه کارشناسی معماری بود و قله اش پایان نامه ।

هنوز که در اول راهم بهتره از آقای حامد کامل نیا بابت پروژه ی پایان نامه شون بسیار تشکر کنم । البته من طراحی های ایشون رو ندیدم و فقط از مطالب رساله شون استفاده کردم । بازم ممنون ।

بعد از کلی تحقیق و سنگین و سبک کردن موضوع پایان نامه انتخاب شد هر چند که هنوز پروپازالم رو تحویل ندادم و موضوعم تاًیید نشده اما انشاالله که میشه شما هم بگید ایشالله !

خدایا به امید تو !

متن پروپازال رو تهیه تنظیم کردم ।اگه دوست داشتید مطالعه اش کنید ।

مساضله ی لزوم تعمیم مدارس و اهمیت آن در سرنوشت ملل از مسا ئلی است که پس از انتشارافکار دموکراسی و پیدایش حکومت های ملی در جهان ،بحث در آن از موارد بدیهی است . چیزی که امروز نظر ملت های متمدن را به خود جلب نموده ،بحث در چگونگی مدارس و طریقه ها و سبک های جدید تعلیم و تربیت است .مبداً این توجه پیشرفتهای شگفت انگیز و سریعی است که در این جند قرن اخیر در تمام شعب و علوم و صنایع پدید آمده مخصوصاٌ در تعلیم و تربیت که از مهم ترین احتیاجات هر ملت زنده است ،آرا و نظریات سودمندی به ظهور پیوسته است .
اینجانب نیز با مطالعه ی چندین مقاله که در باب لزوم طراحی مدرسه ای با رعایت اصول معماری ایرانی و اسلامی و روانشناسی محیط و یادگیری به این نتیجه رسیدم که موضوع پایان نامه ی خود را طراحی مدرسه انتخاب کنم।
واژه ی دیوار برای مردمانی که در دنیای مدرن زندگی می کنند معنایی فراتر از یک تعریف در معماری دارد । در دنیای مدرن دیوار فاصله ای است که دیگران یا نیروهای اقتدار میان ما و آنچه می خواهیم می کشند ।دیوار فاصله ای است که ما میان خودمان و آنچه دوست نداریم با آن در تماس باشیم می کشیم। دیوار مجموعه ای از موانع است که به ما تحمیل می شود।
"مدرسه ی بدون دیوار " اصطلاحی در روانشناسی محیط است و به مدارسی اطلاق می شود که در آنها یادگیری مهم تر از آموزش است। این مدارس محیطی را فراهم می آورند که در آن ،یادگیری بچه ها موًثرتر و لذت بخش تر است।
انیشه ی مدرسه ی بدون دیوار در موضع نگاه جدید به طراحی مدارس و بررسی شاخصه های مورد اهمیت در این باره می پردازد و سعی دارد با ارا ئه ی زمینه های علمی و تحقیقاتی به انجام رسیده ، مسا ئل مورد توجه در جهت تغییر مدارس سنتی و حرکت به سوی آرمانهای آموزش و پرورش نوین و اهمیت دادن به موضوع یادگیری موًثرتر و لذت بخش تر در محیط مدرسه برای دانش آموزان را در نظر بگیرد تا در فضایی خارج از تعصب و شیفتگی ،نقد و بررسی الگوهای مداس بدون دیوار و میزان موفقیت و ناکامی هر یک به منصه ی بروز برسد ।در این جا نیز دیوار مفهومی فراتر از معنای معماری ان خواهد داشت و می تواند دربرگیرنده ی همه ی موانع و مصادیقی بشود که دیواری در جهت تحقق اهداف یادگیری مذکور می باشد ।
هدف از این تحقیق نوعی سامان دادن به بسیاری از دانسته ها و توانایی های مورد نیاز است که قبلاٌ هم وجود داشته است و در حقیقت این تحقیق به دنبال این است که خواننده را برای این حرکت برانگیزد و از خود بپرسد چگونه می شود مدرسه ها را بهتر کرد ।در اینجا به دنبال جواب نیستیم بلکه دامنه ی وسیعی از انتخاب ها معرفی می شود چرا کفقط یک راه برای اعتلای مدارس نیست هم چنانکه آموزش بچه ها از یک راه نمی شود।
...و در آخر با توجه به تحقیقات گسترده ای که شرح روند انجام آن تا اندازه ای ذکر شد ،می خواهم طرحی از چنین مدرسه ای ارا ئه کنم که امیدوارم بتواند یکی از طرح های مدارسی باشد بدون هیچ دیواری .............یا حق1

دبیرستان آلفا -یکی از بارزترین مصداقهای مدرسه ی بدون دیوار

دیوار

درگذشت پر شتاب لحظه های سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار می سازد
می گریزم از تو در بیراهه های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه ی دهقان
می گریزم از تو در دامن صحرا
سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علفها را
میگریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی
بنگرمرقص دوارانگیز طوفانهای دریا را
در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
دشتها را ،کوهها را ،آسمانها را
بشنوم از لابلای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را
می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزوها را
و درون شهر
قفل سنگین طلایی قصر رویا را
لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راهها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار می سازد ।
عاقبت یک روز...
می گریزم از فسون دیده ی تردید
می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
می روم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید।
نرم می لغزم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه های نور می ریزد به روی آسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از آنجا سرخوش و آزاد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
راههایش را به چشم من تار می سازد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن دیوار می سازد.
فروغ فرخزاد/دیوار

حرفهای نگفتنی

حرفهایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد .
وکتاب هایی هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس بدهم
و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.
دکتر علی شریعتی
خواب خرگوشی:خوابی که یا خودم دچارش هستم یا سایرین.درهر صورت رنج می برم، سرزنش میکنم خودم را که چرا خوابیدی ؟بار آخرت باشد ! آدم شو ! اما وقتی اطرافیان خوابند نمی دانم که چه باید بکنم . نه سرزنش کارگر است نه تهدید نه تنبیه. باید رهایشان کنم . اما از آنجایی که هنوز به آن حد نرسیده ام که بتوانم تنهایی راتاب آرم ،خسته و نومید می شوم . ترس برم می دارد . واهمه می کنم از این همه خالی . تنهایی را برگزیده ام تا حتی گرفتار فریب عشق هم نشوم اما تاب و توانم هنوز اندک است . مگرنه این است که خوشبختی انسان ها به هم وابسته اس و هیچ کس به تنهایی خوشبخت واقعی نیست؟ پس تنها گلیم خود را از آب بیرون کشیدن برای کسب آرامش کفایت نمی کند . و خوشبختی انسانها ... چه راه طولانی ای در پیش است . از این همه فقر ،از این همه فقر ، از این همه فقر ...کی و کجا توان خلاص شد ؟!
خداوندا کجایی؟ همه جا؟ این بار امانت بس گران است . نه یارای حمل این بار را دارم نه توان و جِرِاًت سر باز زدن از حملش را .
به کوه ها بگو به یاریم بشتابند .به امواج دریا ،به طوفان ها و گردباد ها و سیلاب هافبگو بیایند و خراب کنند همه ی این فقر و فلاکت ها را .
به نسیم ،به بهار ، به آفتاب بگیاریم دهند برای آبادانی این همه ویرانی .
به بادها بگو بوزند ، به پرندگان بگو اواز سردهند این خواب را پایانی باید.

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

آغاز یک راه

نوشتن ، انفجار قلب است در سکوت و پس از آن دیگر هیچ... " کریستین بوبن " به نام پروردگار آیا تا به حال برایت پیش آمده است که نادانسته دست به قابلمه یا کتری داغی بزنی و همچنان که دستت را از سوزش ناگهانی اش پس می کشی کسی از راه برسد و یک پس گردنی مهمانت کند که : " حواست را جمع کن ! مگر نمی بینی داغ است ؟!" در آن وقت هم سرانگشتانت می سوزد و هم پس گردنت . تحقیری به ناگاه به همراه سوزشی ناشی از یک لحظه کم حواسی .سوزش دست و گردن تسکین می یابد و آنچه باقی می ماند حقارتی است که در لحظه ای سرزده و نابه هنگام دچارش گشته ای. غروری که جریحه دار شده است ، قلبی که به موقع از او دلجویی نشده است ، سرانگشتانی که دیگر نمی سوزد اما کاش هزارها برابر می سوخت ولی کسی از آدمیان شاهد این سوختن نبود . چرا که نیت هر چه باشد گاه مردمان را هر چند نزدیک و خویشاوند ، هر چند محرم و ریش سفید وا می دارد تا تشری حقارت آمیز بر تو روا دارد درست در آن دم که تو خود از کرده ات پشیمانی یا دست کم دل شکسته ای و نیازمند مدارا و دلجویی هستی . گاه انسانها آدمی را که خود از این دنیا خورده است تنبیه می کنند تا درس عبرتی برای سایرین باشد . ولی چه فایده ؟؟؟ همه ی ما خواهان این هستیم که خود راه هزار بار رفته را بپیماییم . پس عبرتی در کار نیست . در واقع ما برای حفظ هیبت و اقتدار خود ، خطاکاران را تنبیه می کنیم در کسوت عبرت آموزی سایرین. کاش دستمان تا ابد می سوخت تنها کس را از آدمیان از این سوزش خبر نبود. نوشته شده در 6/9/1386 -مارال اسکندری

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۶

test

This is for test